خانه » کودکان » شعر و قصه کودکانه

شعر و قصه کودکانه

ترانه کودکانه ویژه ورزش نوزادان

ورزش نوزادان

یک و دو و سه و چار نی نی از خواب شد بیدار —///****\\\— صبح شد و وقت کوشش بده نی نی رو ورزش —///****\\\— ترانه کودکان —///****\\\— باز کن دستاشو ببند به روی ماهش بخند —///****\\\— نکن نی نی رو خسته بگو یک و دو  و سه —///****\\\— نوبت ...

ادامه مطلب »

شعر کودکانه تولدت مبارک

شعر کودکانه تولدت مبارک

شعر کودکانه تولدت مبارک برای جشن تولد کوچولوهای مهربون و دوست داشتنی کشور عزیزم ایران: به بـه چه شب قشنگیه دلم چه تاپ تاپ می‌زنه =================== تووی خونمون مهمونیه جشن تولد منه =================== مبارکه مبارک تولدت مبارک =================== مبارکه مبارک تولدت مبارک (۴) =================== دوستای مهربون من با هم میان ...

ادامه مطلب »

قصه کودکانه

قصه کودکانه

سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد. ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد. دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم. گاوی ...

ادامه مطلب »

داستان یک خدای بهتر

داستان یک خدای بهتر

بُت نَهم خداوند خاندان ما بود. هر روز به دیدنش می رفتم و او را می پرستیدم.  یک روز یک ظرف شیر برایش بردم و آن را روی سرش ریختم و رفتم. ناگهان برگشتم سگی را دیدم که از آن بت بالا رفته و آن را لیس می زند. شیرها ...

ادامه مطلب »

داستان پاندا کوچولو

شلپ!شلپ!شلپ!

در سرزمینی دور،چندین خانواده پاندا زندگی می کردند. آنها شبیه به پانداهای دیگر بودند، با پشم های سیاه و سفید، گوش های نوک تیز، پاهای صاف و کف پای پشمالو. لانه ی انها در جنگل انبوهی از درختان بامبو بود. پانداها عاشق خوردن بامبو هستند. در یک زمستان خیلی سرد ...

ادامه مطلب »

چتر

شعر کودکانه

وقتی که باران می یاد باران نم نم می یاد چترم و باز می شوم یک سرپناه می شوم ************ تا که یک وقت خیس نشی اسیر باران بشی اگه یک وقت خیس بشی مریض می شی، تو خونه موندگار می شی ************* پس وقتی باران می یاد باران نم ...

ادامه مطلب »

شعر جوجه طلایی

شعر جوجه ظلایی

یه شعر قشنگ تقدیم به همه بچه های زرنگ جوجه جوجه طلائی نوکت سرخ و حنائی تخم خود را شکستی چگونه بیرون جستی ******************** گفتا جایم تنگ بود دیوارش از سنگ بود نه پنجره ، نه در داشت نه کسی ز من خبر داشت  ******************** دادم به خود یک تکان ...

ادامه مطلب »

داستان عادت بد غرغر کردن

عادت بد غرغر کردن

اون روز مادربزرگم خونه ی ما بود. اومده بود تا چند روزی پیش ما بمونه. اون خیلی مهربونه و ما همه خیلی دوستش داریم و بهش احترام می گذاریم. اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف ...

ادامه مطلب »

داستان میوه های غمگین

داستان میوه های غمگین

پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. جلو رفت. یک عالمه میوه را دید که توی سطل آشغال گریه می کردند. پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل آشغال هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟ گلابی گنده ...

ادامه مطلب »

شعر کودکانه زنگ ریاضی

شعر کودکانه زنگ ریاضی

زنگ ریاضی به قلبم می نشینی همیشه بی اجازه مرا هل می دهی تو به دنیاهای تازه اگرچه از ته قلب تو را من دوست دارم ولی وقت مناسب بیا! لطفاً کنارم بیا بنشین به قلبم ولی تنها به یک شرط سر زنگ ریاضی حواسم را نکن پرت 00

ادامه مطلب »