خانه » سرگرمی » حکایت های جالب

حکایت های جالب

قانون بازگشت (داستان کوتاه)

قانون بازگشت (داستان کوتاه)

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول ...

ادامه مطلب »

همسایه کافر یک پیرزن – داستان

همسایه کافر یک پیرزن - داستان

همسایه کافر یک پیرزن – داستان پیرزنی یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می کرد و می گفت خدایا جون این همسایه کافر من رو بگیر طوری که مرد کافر می شنوید. زمان گذشت و پیرزن بیمار شد. دیگه نمی ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه الاغ دانا

داستان کوتاه الاغ دانا

داستان کوتاه الاغ دانا الاغ خاکستری دوست داشت یک جهانگرد بشود و همه ی دنیا را ببیند. او راجع به جهانگردی چیزهای زیادی شنیده بود. با خودش فکر می کرد اگر به همه جای دنیا سفر کند و همه چیز را به چشم خود ببیند حتما یک الاغ دانا و ...

ادامه مطلب »

راز موفقیت یک زوج موفق

راز موفقیت یک زوج موفق

راز موفقیت یک زوج موفق یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟ آقا پاسخ داد: من و خانمم از روز اول ازدواج حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زیبای سنگ

داستان کوتاه زیبای سنگ

در روزگاران قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد . برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و ...

ادامه مطلب »

حکایت زیبای دخترم آوا

آوا

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج ...

ادامه مطلب »

حکایت غرور

حکایت غرور

در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود. اما برادرش «تاج» قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد، به همین سبب ...

ادامه مطلب »

حکایت خواندنی سختی روزگار

حکایت خواندنی سختی روزگار

مردی از دست روزگار سخت می‌نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه‌اش پرسید؟ل آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیرقابل تحمل است. استاد وی ...

ادامه مطلب »

داستان زیبای مرد لاف زن

داستان زیبای مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. ...

ادامه مطلب »

حکایت زیبای مرد فانوس به دست

حکایت زیبای مرد فانوس به دست

در خبرها اورده اند که مردی صبح گاهان برای ادای نماز صبح روانه مسجد شد در راه پایش سر خورد و در گودالی اب فرود آمد به منزل برگشت و پس از تعویض لباس دوباره روانه مسجد شد . دوباره همانجا سر خورد و به گودال افتاد. مرد به سوی ...

ادامه مطلب »