خانه » سرگرمی » رمان و داستان

رمان و داستان

نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت

داستان

شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان ( چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که: “خدا برکت بده، چشمه خواجه خضره، برکت به ...

ادامه مطلب »

گفتگوی جالب خدا و یک مرد

گفتگوی جالب خدا و یک مرد

جالب ترین داستان گفتگوی جالب خدا و یک مرد مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: «وقت رفتنه!» مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!» خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.»مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟» خدا: «متعلقات تو ...

ادامه مطلب »

ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ

داستان

ﻫﻤﮑﺎﺭی ﺩﺍﺷﺘﻢ وقتی ﺳﺮ ﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ می‌گرفت ﺗﺎ پانزده ﺭﻭﺯ اول ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ می‌کشید، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ را می‌خورد، ﻭ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭا ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧاﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ نشستم و ﮔﻔﺘﻢ: «ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ می‌دهی؟»ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: «ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ!»ﮔﻔﺘﻢ: «ﺯﻧﺪﮔﯽ ...

ادامه مطلب »

خارجی‌ها الکی خارجی نشده‌اند-طنز

خارجی‌ها الکی خارجی نشده‌اند-طنز

پدرم همیشه می‌گوید “این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند” البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج ...

ادامه مطلب »

قصه تله موش – داستان

قصه تله موش - داستان

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود . موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای ...

ادامه مطلب »

باز تو را می‌خواهم(داستان)

باز تورا میخواهم

روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.»دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در ...

ادامه مطلب »

سالن غذاخوری دانشگاه!

سالن غذاخوری دانشگاه!

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند ...

ادامه مطلب »

داستان جالب از مولانا و شمس تبریزی

داستان جالب از مولانا و شمس تبریزی

گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد. شمس به خانه جلال‌الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: «آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟»مولانا حیرت زده پرسید: «مگر تو شراب‌خوار هستی؟!»شمس پاسخ داد: «بلی.»مولانا: «ولی من از این ...

ادامه مطلب »

داستان خوش شانسی یا بدشانسی؟

خوش شانسی یا بدشانسی

پیــــرمرد روستا زاده ای بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من ...

ادامه مطلب »

تفاوت مادر قدیم ، مادر جدید

داستان طنز

گویند مرا چو زاد مادرپستان به دهان گرفتن آموختشبها بر گاهواره ی منبیدار نشست و خفتن آموختدستم بگرفت و پا به پا بردتا شیوه ی راه رفتن آموختیک حرف و دو حرف بر زبانمالفاظ نهاد و گفتن اموختلبخند نهاد بر لب منبر غنچه ی گل شکفتن آموختپس هستی من ز ...

ادامه مطلب »