خانه » آرشیو برچسب: داستان کوتاه

آرشیو برچسب: داستان کوتاه

نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت

داستان

شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان ( چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که: “خدا برکت بده، چشمه خواجه خضره، برکت به ...

ادامه مطلب »

قصه تله موش – داستان

قصه تله موش - داستان

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود . موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای ...

ادامه مطلب »

همسایه کافر یک پیرزن – داستان

همسایه کافر یک پیرزن - داستان

همسایه کافر یک پیرزن – داستان پیرزنی یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می کرد و می گفت خدایا جون این همسایه کافر من رو بگیر طوری که مرد کافر می شنوید. زمان گذشت و پیرزن بیمار شد. دیگه نمی ...

ادامه مطلب »

باز تو را می‌خواهم(داستان)

باز تورا میخواهم

روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.»دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در ...

ادامه مطلب »

شرط ازدواج

شرط ازدواج

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری با ازدواج موافقت خواهم کرد من دخترم را به تو خواهم داد.» مرد قبول کرد. اولین ...

ادامه مطلب »

روستایی فقیر و ملا

داستان طنز

روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد ملا ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی ...

ادامه مطلب »

شیطان بازنشست شد!

داستان جالب

امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:…به راه عدل و انصاف ...

ادامه مطلب »

داستان جالب گردنبند

داستان جالب گردنبند

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زیبای سنگ

داستان کوتاه زیبای سنگ

در روزگاران قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد . برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و ...

ادامه مطلب »

درجات زمین کربلا

درجات کربلا

زمین کربلا پنج درجه دارد. درجه اوّل – از آب و خاک است مثل باقى زمین ها و اراضى که درخت و گیاه در آن میروید و زراعت میشود. درجه دوّم – مقام فیض و رحمت است ، که از این خاک مقدّس بواسطه قبول نمودن آن خضوع و انکسار ...

ادامه مطلب »